تبليغاتX
دست نوشته های ...!

الآن پشت میزم نشستم و میخوام یه داستان کوتاه روی کاغذ بیارم.

داستان،داستان درختی است که در ناکجای جنگل ایستاده بود.

و چشمانش را در دوردست به دخترکی که روی تپه ای واحد در دشتی پهن نشسته بود خیره کرده بود.

و به رقص موهای دخترک در تازش باد نگاه میکرد.

و به پژواگ رقص موهای دخترک گوش میداد...

گوش داد و مدهوش شد...!!

مدهوش پژواگی غریب،زیبا اما نا بجا.....

اما....پس از چندی دخترک بلند شد و رفت..!!

و درخت نمیتوانست برای احترام رو به دخترک تعظیم کند!.....چون میشکست!!

و دخترک رفت....

و چه خوش که رفت...!!

چرا که درخت،درخت است و دخترک انسان...!

اما پژواگ رقص موهای دخترک همیشه در پوسته درخت به یادگار خواهد ماند...

.

.

.

و این چنین بود که یکی بود.....یکی نبود.

.

.

یکی بود.......دیگه نبود....!!!

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 22:59  توسط اوهام  | 

پسرک یه توپ گرفته دستش . با دو تا کف دستش توپ رو لمس میکنه. توپ رو میاره جلوی چشمشاش نگاش میکنه و میخنده همچین که آدم فکر میکنه چه واقعا شاده. سرش رو بالا میاره و نگام میکنه و بازم میخنده. لبخندش خوبه.
سرش رو میندازه پایین و میشینه رو پلکون کنار حیاط مریضخونه
همچین عاشقونه دوباره زل میزنه به توپش و دوباره سرش و میاره بالا و به من نگاه میکنه و میگه "دوس دخترمه"

توپ پسرک ( همون دوس دخترش ) آبی و قرمزه. توپ خوبیه. تو دنیای پسرک تا چند ساعت دیگه که این حمله ش بگذره شاید حتی بهترین دوست دختری براش باشه که تا حالا داشته.
با خودش آروم حرف میزنه. کم کم اخماش تو هم میره که خب اصلا نشونه ی خوبی نیست. شروع میکنه به تکون دادن سرش. چشاش باز بازه. توپ رو دو دستی محکم داره فشار میده و شروع میکنه به داد زدن و میدوه طرف درختا. توپ رو محکم شوت میکنه تو باغ و دور درخت وسط حیاط شروع میکنه به دویدن و صداهای عجیبی که اینجور وقتا بهش دست میده رو در میاده. چند دور که دوید یه هو وا میسته. چند ثانیه ای ایستاده ست و بعد ناگهان میشینه.

پسرک از اون روز دیگه با هیچ کس حرف نزد.
هیچ دارویی هم روش اثر نکرد

نویسنده نمیدونه که پسرک دقیقا چش بود و چی دیده بود. شاید تو دنیای بزرگ و غریب پسرک، دوست دخترش بهش گفته که دوسش نداره، شاید بهش گفته که بهش خیانت کرده، شاید هم یه دعوای ساده و معمولی بوده که باعث شده پسرک یهو بفهمه تو چه دنیای وارونه ی وارونه ای با توپش ( دوس دخترش) زندگی میکرده و چقد هیچی اون چیزی که به نظر میاد نیست.
نویسنده نمیدونه که پسرک دقیقا چی کار کرد. اون ده یا بیست ثانیه ای که میدوید دنبال چی بود. دنبال توپ بود؟ دنبال دوس دخترش بود؟ دنبال فرار کردن بود؟
نویسنده نمیدونه که پسرک چرا دیگه هیچ وقت حرف نزد و چرا هیچ کدوم از قرصهای لیتیومی که براش تجویز شد هیچوقت جواب نداد. شاید پسرک مرگ رو به ننگ لگد زدن به توپ ترجیح میداد و نشستنش روی زمین و کنار درخت بزرگ وسط باغ یه خودکشی بود .. تو دنیای خارجی پسرک، شاید پسرک مرده بود و نمیتونست درک کنه چرا هنوز هست ..

دنیای پسرک دنیای دور دور دوریه که نویسنده هر روز اون رو از نو و از نو تر می آفرینه و هر روز از نو و از نو تر اون رو گم میکنه.

پسرک .. دیگه هیچوقت حرف نزد.

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 22:55  توسط اوهام  | 

میخاره
میخاره
میخاره
میخارونیش بعد دوباره بیشتر میخاره
بازم بیشتر میخارونی حالا دیگه خیلی خیلی بیشتر میخاره
حالا بازم بیشتر و بیشتر
هر بارم که میخارونیش یه لایه ی نازک از پوستت کنده میشه دیگه ...

حالا قلبت میخاره الآن
بعد هی میخارونیش و هی بیشتر میخارونیش و هی محکمتر میخارونیش
هی یه لایه از پوستش کم میشه و یه لایه ی کلفت تر از پوستش کم میشه و یه لایه‌ی دیگه ...

تو٬
همینجوری داری میخارونی
پوستت تموم میشه و میرسی به گوشت
گوشتت تموم میشه و میرسی به استخونای قفسه ی سینه
استخونا تموم میشه و میرسی به قلب ...

قلبه داره میگه تاپ تاپ .. تاپ تاپ ...
یعنی منو نخارونی ها منو تموم نکنی یه وقتی ٬ من که گناه دارم که ...

هووووم
قلبه تموم میشه و میرسی به استخون ...

استخون ...

سنگ میشی .

میدونی ؟ استخونای آدم آخرین چیزین که میپوسن .

ولی اونا هم بالاخره میپوسن ... و تموم میشن .

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 22:53  توسط اوهام  | 

الآن پشت میزم نشستم و میخوام یه داستان کوتاه روی کاغذ بیارم.

داستان،داستان درختی است که در ناکجای جنگل ایستاده بود.

و چشمانش را در دوردست به دخترکی که روی تپه ای واحد در دشتی پهن نشسته بود خیره کرده بود.

و به رقص موهای دخترک در تازش باد نگاه میکرد.

و به پژواگ رقص موهای دخترک گوش میداد...

گوش داد و مدهوش شد...!!

مدهوش پژواگی غریب،زیبا اما نا بجا.....

اما....پس از چندی دخترک بلند شد و رفت..!!

و درخت نمیتوانست برای احترام رو به دخترک تعظیم کند!.....چون میشکست!!

و دخترک رفت....

و چه خوش که رفت...!!

چرا که درخت،درخت است و دخترک انسان...!

اما پژواگ رقص موهای دخترک همیشه در پوسته درخت به یادگار خواهد ماند...

.

.

.

و این چنین بود که یکی بود.....یکی نبود.

.

.

یکی بود.......دیگه نبود....!!!

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 22:38  توسط اوهام  | 

ملک ايران مملو از مردانگيست

جنگه با ايرانيان ديوانگيست

دشمنانش دشمن ديرينه اند

ترک تازي و اجانب ريشه اند

عدل کورش شاه شاهان جهان

غرق حيرت مي کند پيغمبران

داريو شش مظهر آباديست

شاه شاهان جهان ايرانيست

آريو برزن نماد غيرت است

سمبل آزادي اين ملت است

مهردادش دشمن يونانيان

سر بلند از نام او ايرانيان

يزد گردش دشمن هر تازي است

جنگ او با تازيان تاريخي است

فاتح و دشمن ستيزش سورناست

دشمن هر نانجيبش سورناست

چون خشايارش دگر دنيا نديد

خاک يونان ضرب شصتش را چشيد

+ نوشته شده در  2007/11/14ساعت 21:42  توسط اوهام  | 

۸۲۴۲۳۱۹ به ۸۲۳۴۶۳۱ عوض شد.خودت میدونی.....بقی اش مث قبلا هست....

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 12:6  توسط اوهام  |