تبليغاتX
دست نوشته های ...!

نشسته بو د

روی صندلی

درست وسط خیابان

در غربت با خود حرف می زد

.

.

.

.

اما دوام نیاورد

وامتداد خیابان غربت او را شکست و برد

 

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 3:57  توسط اوهام  | 

دلم عجیب گرفته است..

تمام مدت به یک چیز فکر می کنم...

چگونه؟

کجا؟

کی؟

چجوری؟

.

..

.

.

..

..

.

میشه فریاد زد؟

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 3:53  توسط اوهام  | 

چه کسی با من حرف می زند؟

تویی که دلتنگی

یا

او که می شمرد

 یا

اون یکی که می خواند

و یا....

.

.

.

.

.

.

اون یکی که ...

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 20:2  توسط اوهام  | 

مرگ بر مرگ

+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 0:5  توسط اوهام  | 

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby, it's written on your face
You still wonder if we made a big mistake

+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 0:38  توسط اوهام  | 

پروانه.....پروانه......پروانه...!

+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 0:32  توسط اوهام  |