تبليغاتX
دست نوشته های ...!

نور درخشان در تاریکی

.

.

.

صدای گوش خراش در سکوت

.

.

.

قدم زدن در حال ایستادن

.

.

.

تنها با همه دوستان

به نظر شما جالب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2008/1/19ساعت 1:53  توسط اوهام  | 

  اونایی که فقط به فکر

قابل توجه همه

خسته شدم از این تنهایی

از این یکنواختی

از بعضی آدم ها

از بعضی ها که خیلی.......بگذریم

.

.

از اونایی که وسط راه ترکت میکنن

   

+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت 1:13  توسط اوهام  | 

آمد در هیاهوی اوهام          

در سپیدی برف

در سردی زمستان

.

.

.

..

.

.

.

..

دستی منجمد

که توانایی نوشتن ندارد

چراااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 13:54  توسط اوهام  | 

oham
+ نوشته شده در  2008/1/2ساعت 1:12  توسط اوهام  | 

فشار سایه ی دستی مانع بیرون آمدنم شد

پس از مدتی

تو مرداب فراموشی غرق شدم

تو مرداب

از یک درخت سیاه برگی خاکستری چیدم

لنگر در رود زمان انداختم

اما زمان سیاهی رسیده بود

و دیگر فایده ای نداشت

ل ل ل ل ل ع ع ع ع  ن ن ن ن ن ت  ت ت ت  ب ب  ه ه  م م م  ر ر ر ر  د د د  ا ا ا ااا ا ب ب ب      ز ز ز زم م م م  ااااااا ان ن ن ن ن ن

+ نوشته شده در  2008/1/1ساعت 14:1  توسط اوهام  | 

هر کجا هستم

آسمان مال من است

عشق،هوا،زندگی مال من است

.

.

.

زیر باران

آب در یک قدمی است

اما مال من نیست

شب صبح خواهد شد

اما  این صبح مال من نیست

+ نوشته شده در  2007/12/28ساعت 1:17  توسط اوهام  |