تبليغاتX
دست نوشته های ...!

New Style...CoMiNg so0o0oN



این زمان لعنتی هم که فقط داره میگذره...انگار نه انگار که ما هم هستیم(چه ربطی داشت!)
از اونطرف یه سری که بوسیله ی منو امثال من به قول خودشون آدم شدن و رفتن ،دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمیکنن...یادشون رفته چه ... بودن...
به قول یکی...یه خصلت (غلط املایی رو جدی نگیرید اگه هست)خوب آدما اینه که فراموش کارن...که بعضیا میگن همون ریشه ی انسان...ا ن س ...من که از عربی خوشم نمیاد...شما قضاوت کنید....بدترین آپم شاید همین آپ باشه...چون هدف و انتها نداره...میدونم که یه سریتون نظر کپی پیستی میدید...هزارتا ماچ و قلب...وای چقدر قشنگه...عالیه...از این بهتر نمیشه و از این حرفا...منم که کلا حالم بهم میخوره از این نظرهای کلیشه ای....نمیدونم چرا...ولی به این نتیجه رسیدم که آدمایی که روابط عمومیشون ضعیفه...در دراز مدت موفق میشن...چون من که با هرکی گرم گرفتم و رفیق شدم..یا خودشو ...میکنه(سانسورچی سانسور کرد)یا خودشو میگیره....اولش میگم خوب جوگیر شده...باهاش صمیمی بشم شاید درست میشه...اما نه بدتر میشه...نمونه ی خیلی سادش این اد لیستای خودم...تو همشون یه دونه آدم خوش برخورد و صمیمی پیدا نمیشه...نمیدونم چرا گنداشون به تور من میخورن...خوباش به تور شما...بگذریم..هر چی بگم...بجای اینکه خالی بشم...بدتر پر میشم....شاید نتونم همتونو واسه این پست خبر کنم...شایدم بعد از 100 سال 2تا نظر بیشتر نداشته باشه...که یکیش تبلیغاتی باشه،یکیشم کپی پیستی...ولی مهم اینه که یه بار خودمونی نوشتم...خوب ننوشتم...اما..نوشتم

+ نوشته شده در  2009/9/22ساعت 3:33  توسط اوهام  | 

تو چقدر زیبا می آیی و بر این دانشجوهای خواب زده می تازی و خواب غفلت را از سرشون بیرون می کنی!!

آه!چقدر شجاعی!فراموش نمی کنم اون شبهایی رو که شجاعانه و مثل شیر! بر یک سری دانشجوی عینکی که فقط بلد بودن فکر کنند و مطالعه کنند تاختی و اونا رو بخاطر خودشون زدی...

 

یادم نمیره اون صحنه ای که تو فریضه خویش را قهرمانانه! با جون و دل انجام دادی...

فدای اون لباس ضخصیت!با شخصیت!چماقتو بخورم...اصلا وایسا...وایسا یه شعر واست بخونم...اووووووووووم.....آهان:تا تو چماق می زنی...کار من آخ کردن است!جانم به فدای خوشتیب خوشگل شدی امشب!!!

میدونی اگه تو نباشی...چی میشه؟؟؟

نمیدونی؟؟؟

من بهت میگم...اونوقت کی ۷۰ میلیون آدم منحرف رو به راه درست هدایت کنه...

البته تو که نمیگی منحرف...میگی مردم نما...

نه  شما بگید...واقعا کی؟؟؟

+ نوشته شده در  2009/8/29ساعت 2:9  توسط اوهام  | 

ورق میزنم
ورق میزنم
قصه‌های هر روز
روز نوشته‌های هر کس
دختری دیروز قلب زردش را در نمایشگاهی دید که به الکل نشسته بود
قلبی که خراب بود.
و زرد بود
و ساکت بود
و قلب دختر بود.
و دختر هیچ وقت نتوانست به هیچ کس توضیح دهد چه دیده بود و چه حس کرده بود.
ورق میزنم
کودکی دیروز مرد
مردی دیروز عاشق شد
مادری دیروز نومید شد
و من دنیایی آفریدم
بی بعد زمان ، و بی بعد مکان
و برای قلعه ام اتاق‌های جدید آفریدم
و دیوارهایم را بالاتر بردم
با دختری جدید خوابیدم
و نقاشی مرد سرخپوستی را خریدم که زنی را کشیده بود که نیمی از صورتش تاریک بود
و دستش چنگی بود که به جای صدا ، رنگ مینواخت
و از سیاره ام پایین آمدم
ورق میزنم
به اقیانوس که میرسم
شنا میکنم
به جزیره میرسم
جزیره آخرین برگم بود
اقیانوس عمیق است
و تاریک
و سرد
کوسه ها خوراک ماهی های کوچک میشوند
و ماهی ها خوراک کوسه های بزرگ
و من به درختی می‌اندیشم که در عمق آبها میروید
و مرد سرخپوستی که در میان دریا روی تکه چوبی زندگی میکرد
و به قلب دختری که روی تاقچه‌ی سنگی به الکل نشسته بود
و نگاه دختری که سالها کوچک شده بود و میخندید
و صدایی که میگوید شب بخیر

ورق میزنم
میترسم
میمیرم
و میترسم
و میمیرم
+ نوشته شده در  2009/7/22ساعت 16:56  توسط اوهام  | 

ورق میزنم
ورق میزنم
قصه‌های هر روز
روز نوشته‌های هر کس
دختری دیروز قلب زردش را در نمایشگاهی دید که به الکل نشسته بود
قلبی که خراب بود.
و زرد بود
و ساکت بود
و قلب دختر بود.
و دختر هیچ وقت نتوانست به هیچ کس توضیح دهد چه دیده بود و چه حس کرده بود.
ورق میزنم
کودکی دیروز مرد
مردی دیروز عاشق شد
مادری دیروز نومید شد
و من دنیایی آفریدم
بی بعد زمان ، و بی بعد مکان
و برای قلعه ام اتاق‌های جدید آفریدم
و دیوارهایم را بالاتر بردم
با دختری جدید خوابیدم
و نقاشی مرد سرخپوستی را خریدم که زنی را کشیده بود که نیمی از صورتش تاریک بود
و دستش چنگی بود که به جای صدا ، رنگ مینواخت
و از سیاره ام پایین آمدم
ورق میزنم
به اقیانوس که میرسم
شنا میکنم
به جزیره میرسم
جزیره آخرین برگم بود
اقیانوس عمیق است
و تاریک
و سرد
کوسه ها خوراک ماهی های کوچک میشوند
و ماهی ها خوراک کوسه های بزرگ
و من به درختی می‌اندیشم که در عمق آبها میروید
و مرد سرخپوستی که در میان دریا روی تکه چوبی زندگی میکرد
و به قلب دختری که روی تاقچه‌ی سنگی به الکل نشسته بود
و نگاه دختری که سالها کوچک شده بود و میخندید
و صدایی که میگوید شب بخیر

ورق میزنم
میترسم
میمیرم
و میترسم
و میمیرم
+ نوشته شده در  2009/7/22ساعت 9:45  توسط اوهام  | 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که :در کنار او باشی و بدانی که هرگز به اونخواهی رسید. مارکز

وب آرومی شده...

نه کسی میاد،نه کسی میره...

نه نظری...

نه ....

وب گروهی هم  جواب نداد...

انگاری یهو ورق برگشته...

اینم اون روی ورقه...

باید تحملش کرد...

نه...

دیگه...

آخرشه...

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت 18:28  توسط اوهام  | 

عنوان ربطی به متن نداره٬خب اینم یه جورشه....

شکسته بودم...

ندیدی...

له شدم....

ندیدی

اما...

این رسم نیلوفر مرداب نیست...

شاید...

من و تو

شاید هیچ وقت

پ.ن:دعوت نامه پرشین گیگ میخوام٬اگه کسی داره خبرم کنه

پ.ن:دیگه این اوهام مثل قبل نیست مثل وبش که مثل قبل نیست

پ.ن:skizoferniclub2.blogfa.com دوباره استارت زد٬اما این بار تنهام

  

+ نوشته شده در  2009/4/9ساعت 16:8  توسط اوهام  |